یه نامه ازتو، یه نامه از من
خیلی قشنگه این دل سپردن
یه جمله از تو، یه جمله از من
می دونی سخته دور از تو بودن
نامه به نامه تورو شناختن
دل به تو بستن ، دل به تو باختن
طرح یه رویا هنوز باهامه
که جابشم تو ، پاکتِ نامه
بیام از این جا تا تو، دیگه بمونم با تو
فدا بشم چشماتُ ، دستاتُ ،حرفاتُ
یه نامه از تو ، یه نامه از من
بذار شب من روشن شه روشن
یه جمله از تو یه جمله از من
فصله ها رو با بوسه بشکن
تاکی بخونم نامه تُ از سَر؟
کی می رسیم به نامه آخر؟
می خوام همیشه پیشت بمونم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 10:31  توسط علی راد
|
چند روزی به آمدن
عيد مانده بود. بیشتر بچه ها غایب بودند، یا اکثرا" رفته بودند به شهرها و شهرستان
های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند اما استاد ما بدون هیچ تاخیری آمد سر کلاس و
شروع کرد به درس دادن.
استاد خشک و مقرراتی
ما خود مزیدی شده بر دشواری "صدرا".
بالاخره کلاس رو
به پایان بود که یکی از بچه ها خیلی آرام گفت: استاد آخره سالی دیگه بسه!
استاد هم دستی
به سر تهی از موی خود کشید! و عینکش را از روی چشمانش برداشت و همین طور که آن را می
گذاشت روی میز، خودش هم برای اولین بار روی صندلی جا گرفت.گفت:
حالا که تونستید
من رو از درس دادن بندازید بذارید خاطره ای رو براتون تعریف کنم
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 8:48  توسط علی راد
|
دلش مسجدي ميخواست. با گنبدي فيروزهاي و منارهاي نه خيلي بلند...
دلش يك حوض كوچك لاجوردي ميخواست. و شبستاني كه گوشه گوشهاش
مهر و تسبيح و چادر نماز است.دلش هواي محلهاي قديمي را كرده بود...
دلش
مسجدي ميخواست. با گنبدي فيروزهاي و منارهاي نه خيلي بلند و
پيرمردي كه هر صبح و هر ظهر و هر شب بر بالاي آن اللهاكبر بگويد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 9:37  توسط علی راد
|
شاید
دیکتاتوری بزرگ
کارش را
با کشتار دسته جمعی مورچه
ها شروع کند
در کودکی .
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 9:31  توسط علی راد
|
غم دنیا نخواهد یافت پایان
خوشا در بر رخ شادیگشایان
خوشا دلهای خوش، جانهای خرسند
خوشا نیروی هستیزای لبخند
خوشا لبخند شادیآفرینان
که شادی روید از لبخند اینان
نمیدانی دریغا چیست شادی
که میگویی: به گیتی نیست شادی
نه شادی از هوا بارد چو باران
که جامی پر کنی از جویباران
نه شادی را به دکان میفروشند
که سیل مشتری بر آن بجوشند
چه خوش فرمود آن پیر خردمند
وزین خوشتر نباشد در جهان پند
اگر خونین دلی از جور ایام
« لب خندان بیاور چون لب جام»
به پیش اهل دل گنجیست شادی
که دستاورد بیرنجی ست شادی
به آن کس میدهد این گنج گوهر
که پیش آرد دلی لبخندپرور
به آن کس میرسد زین گنج بسیار
که باشد شادمانی را سزاوار
نه از این جفت و از آن طاق یابی
که شادی را به استحقاق یابی
جهان در بر رخ انسان نبندد
به روی هر که خندان است خندد
چو گل هرجا که لبخند آفرینی
به هر سو رو کنی لبخند بینی
چه اشکت همنفس باشد، چه لبخند
ز عمرت لحظه لحظه میربایند
گذشت لحظه را آسان نگیری
چو پایان یافت پایان میپذیری
مشو در پیچ و تاب رنج و غم گم
به هر حالت تبسم کن، تبسم
+ نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 11:32  توسط علی راد
|
رمز عاشقی
تو آیا عاشقی کردی بفهمی عشق یعنی چه؟
تو آیا با شقایق بودهای گاهی؟نشستی پای اشکِ شمعِ گریان تا سحر یک شب؟
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 9:42  توسط علی راد
|
معلم چو آمد، به ناگه کلاس
چو شهری فروخفته خاموش شد
سخنهای ناگفتهي کودکان
به لب نارسیده، فراموش شد
معلم ز کار مداوم، مدام
غضبناک و فرسوده و خسته بود
جوان بود و در عنفوان شباب،
جوانی از او رخت بربسته بود
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 9:51  توسط علی راد
|
شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد
آنجا
لب پاشویه نشست
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 9:48  توسط علی راد
|
این آخرین شعر بانوی غزل سیمین بهبهانی است. حیف است نخوانیدش . اگر هم خوانده اید باز بخوانید
خواهی نباشم و خواهم بود دور از دیار نخواهم شد
تا "گود" هست، میان دارم اهل کنار، نخواهم شد
یک دشت شعر و سخن دارم حال از هوای وطن دارم
چابک غزال غزل هستم آسان شکار نخواهم شد
من زنده ام به سخن گفتن جوش و خروش و برآشفتن
از سنگ و صخره نیاندیشم سیلم، مهار نخواهم شد
گیسو به حیله چرا پوشم گردآفرید چرا باشم
من آن زنم که به نامردی سوی حصار نخواهم شد
برقم که بعد درخشیدن از من سکوت نمی زیبد
غوغای رعد ز پی دارم فارغ ز کار نخواهم شد
تیری که چشم مرا خسته ست بر کشتنم به خطا جسته ست
"بر پشت زین" ننهادم سر اسفندیار نخواهم شد
گفتم از آنچه که باداباد گر اعتراض و اگر فریاد
"تنها صداست که می ماند" من ماندگار نخواهم شد
در عین پیری و بیماری دستی به یال سمندم هست
مشتاق تاختنم؛ گیرم دیگر سوار نخواهم شد
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 22:9  توسط علی راد
|
شاید خوانده باشید و شاید ده ها بار. اما باز هم بخوانید و ببنید آدمی مانند برتولت برشت به سادگی بزرگ نمی شود چون چشمی دارد که دورها و دیرها را می بیند. اگر از درد می گوید درد حقیر امروزی نیست.
دختر كوچولوی صاحبخانه از آقاي كي پرسيد:
اگر كوسه ها آدم بودند، با ماهي هاي كوچولو مهربانتر ميشدند؟
آقای كي گفت : البته ! اگر كوسه ها آدم بودند،
توی دريا براي ماهيها جعبه های محكمي ميساختند،
همه جور خوراكي توی آن ميگذاشتند،
مواظب بودند كه هميشه پر آب باشد.
هوای بهداشت ماهی های كوچولو را هم داشتند.
برای آنكه هيچوقت دل ماهي كوچولو نگيرد،
گاهگاه مهماني های بزرگ بر پا ميكردند،
چون كه گوشت ماهي شاد از ماهي دلگير لذيذتر است !
برای ماهی ها مدرسه ميساختند
وبه آنها ياد ميدادند
كه چه جوری به طرف دهان كوسه شنا كنند
درس اصلي ماهيها اخلاق بود
به آنها مي قبولاندند
كه زيبا ترين و باشكوه ترين كار برای يك ماهي اين است
كه خودش را در نهايت خوشوقتي تقديم يك كوسه كند
به ماهی كوچولو ياد ميدادند كه چطور به كوسه ها معتقد باشند
و چه جوری خود را برای يك آينده زيبا مهيا كنند
آينده يی كه فقط از راه اطاعت به دست ميآييد
اگر كوسه ها ادم بودند،
در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت:
از دندان كوسه تصاوير زيبا و رنگارنگي مي كشيدند،
ته دريا نمايشنامه به روی صحنه ميآوردند كه در آن ماهي كوچولو های قهرمان
شاد و شنگول به دهان كوسه ها شيرجه ميرفتند.
همراه نمايش، آهنگهاي محسور كننده يی هم مينواختند كه بي اختيار
ماهيهای كوچولو را به طرف دهان كوسه ها ميكشاند.
در آنجا بي ترديد مذهبی هم وجود داشت
كه به ماهيها می آموخت
زندگي واقعي در شكم كوسه ها آغاز ميشود
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 22:8  توسط علی راد
|